سارا و ثنا جانسارا و ثنا جان، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
محمدسبحان جانمحمدسبحان جان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

♥دوقلوهای من سارا وثنا♥و داداش کوچولوشون محمدسبحان

تدارکات جشن دندونی

دخترای گلم سلام عرض به حضور شریفتون که این روزا من و بابایی سخت مشغولیم از یه طرف خرید عید برا شما وروجکها و از طرفیم آماده شدن برای رفتن به وطن منظورم تبریز یادتونه گفتم عید عروسیه دایی هادیه وای که چقدر من خو شحالم با بابایی تصمیم گرفتیم اول عید راه بیفتیم بریم بعد از سیزدهم هم برگردیم قراره سیزدهم برای مامانی جشن تولد بگیرن آخه من تولدم سیزده بدرههههههههههههههههه خیلی حال میده هیچ کس تولد منو یادش نمیره ...... و اما مهمتر از همه اینه که بابا بزرگ و مامان بزرگ(مامان بابای بابایی)لطف کردن و برای چهارشنبه 30/12/91 تدارک جشن دندونی دیدن دستشون دردنکنه همه ی عمه ها و عموها هم دعوت شدن راستی بخاطر این که بابابزرگ اذیت نشه (بخاطر ناراحت...
22 اسفند 1391

روز قشنگ زمستونی

سلام دون دونای خوشگلم آرزو دارم با بارش هر دونه از برف زمستونی یه غم از رو دلت کم بشه نازنینم … بلههههههههههههه بالاخره در آخرین روزهای زمستان امسال شاهد بارش برف شدیم وای نمیدونید من یکی که خیلی کیف کردم آخه بابا الان چند ساله که شاهد هیچ برف یا بهتر بگم زمستونی نبودیم شکر خدا امسال به برکت قدمهای نازنین شما برف قشنگی همه جا رو سفید پوش کردکلی ذوق کردم وبدو بدو رفتم دوربینو برداشتم و رفتم بالکن خونه وچندتا عکس هنری گرفتم تا بعدا از دیدنشون صفا کنید... واین هم صبحش... دوستتون دارم اما نه به اندازه ی برف ، چون یه روز آب می شه . دوستتون دارم اما نه به اندازه ی گل ، چون یه روز پژمرده می شه ....
20 اسفند 1391

پایان 10ماهگی

سلام دون دونای خوشگلم خوبین مامان فدای شما بشه غنچه های زندگیم به سلامتی و خوشی ماهگیتون هم تموم شد خدا رو هزاران مرتبه شکررررررررررررررررررررررر یه ماه دیگه هم گذشت و شما شیطونتر و خرابکارتر و صد البته خانومتر شدید . این پستمون بدون عکسه ولی قول میدم پستهای دیگه جبران کنم. دوستون دارم خیلی زیاد هرچی بگم بازم کمهههههههههههههههههههههههههههههههههههه. ...
20 اسفند 1391

مسابقه چرا واسه نی نی ات وبلاگ ساختی

در ابتدا از نگین جون مامان آمیتیس ناز و خوشگلم تشکر میکنم بابت معرفی من به این مسابقه. با اینکه این کار خیلی سختی برای من بود چون شرایطم واقعا فاجعه آمیزه.تصور کنید با این دوقلوهای شیطون باید از وقتم میزدم که براشون وبلاگ بسازم و هر از گاهی مطلب بذارم.واقعا سخته خیلی سخت. ولی در هر حال خیلی مزه داره چون وقتی بزرگ بشن متوجه میشن که چه خاطرات شیرینی با مامان و باباشون داشتن و مامان و باباشون چه زحمت هایی برای بزرگ شدنشون کشیدن. ضمنا گوشه ای از عشق مادری می طلبید که این کار رو انجام بدم چون احساس میکنم حس قشنگیه وقتی آدم لحظات بچگیشو که یادش نمیاد بعدا بخونه و عکسای اون موقع رو نگاه کنه.واقعا لذت بخشه حالا میخوام سه نفر رو به ا...
19 اسفند 1391

اولین بوسیدن ثنا

سلام یه قل دو قل من خوبید شکر هزاران مرتبه شکر ثنا جون دیشب که داشتیم از خونه  ی مامان بزرگ میومدیم خونمون سارا توی صندلیش خوابش برد دیدم شما دارید شیطونی میکنید از ترسم که سارا رو بیدار نکنی بغلت کردم و بوسیدمت یهووووووووووووووووو دیدم تو هم لباتو جمع کردی و صدای بوسه رو از خودت در آوردی وای من و بابایی کلی کیف کردیم تا خونه همش برا من و بابایی بوسه میفرستادی 13/12/91 فکر کنم تا یکی دو روز آینده سارا هم یاد بگیره آخه هر چی که یاد میگیرید شبا با هم تمرین میکنید فدای شما من بشم الهییییییییییییییییییییییییییی.راستی یادم رفته بود بهتون بگم بالاخره با اصرارهای بزرگا در تاریخ 8/12/91 گوشاتون توسط بابایی سوراخ شدهورااااااااااااااااااا...
13 اسفند 1391

عکسهای آتلیه 9 ماهگی

                                           من دیووووووووووونه ی این عکس سارام                                                     &nbs...
11 اسفند 1391